تاریخ : دوشنبه 17 مرداد 1390 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
زمان آن فرا رسیده است که جور دیگر نگاه کنیم و زمان آن فرا رسیده است که بارش باران را از آسمان بینیم زمان آن برای من فرا رسیده است که به زمین سجده کنم و بگذارم زندگی بسوی ریشهها برود
دوباره بازگرد دوباره بازگرد
اینبار تو در را خواهی گشود وهمه چیز بهتر از گذشته خواهد بود تو، دوباره و دوباره متولد خواهی شد و تمامی صفحات غمگین زندگی برگ برگ پاره خواهد شد فردا دوباره تو را از خواب بیدار خواهند کرد و سرانجام همه کابوسهای زندگی تو بپایان خواهد رسید (آنجا) هزارن هزار نفراز آنان منتظر خواهند بود و با آهنگی یکسان دعا میکنند، عشق میورزند، میمیرند و دوباره زنده میشوند
تاریخ : جمعه 5 آذر 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
هیچی ,
سلام به همه دوبار پستم و نوشتم اما پاک شد البته دیشب دیگه بیخیال مطلب شده بودم اما گفتم نمیشه واسه تولدم مطلب ندم خیلی جالب بود واسم که بچه هایی که خیلی وقت بود خبری ازشون نبود دوباره دست به کیبورد شدن!! میگن دل به دل راه داره همینه دیگه همتون از غم و غصه هاتون گفتین و از حالات درونیتون منمن خوب تولدم بوده باید ازش بگم البته بیشتر یکسالی که ازم رفته به چشمم میاد تا شادی تولد خیلی زود بود یعنی خیلی زودگذشت اگه بگم بیست سالگی رو بی برنامه شروع کردم بی راه نگفتم یعنی از اولشم نمیدونم کجام و میخوام چکار کنم حداقلش اینه که نسبت به پارسال همین موقع حالم خیلی بهتره همین بسته مگه نه؟!! همین موقع پدربزرگمم بود با نگاه مهربونش تولدم و تبریک گفت خوب الان نیس روحش شاد دلم براش تنگ شده دوست داشتم اونم بم تبریک بگه اما خوب دنیای دیگه بی رحم تر از این حرفاست خوب مثل قبل باید تو این پستمم شعر باشه شاید این شعر خیلی بد نباشه
واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم واسم زوده ازین خلوت به شهر عشق برگردم واسم زوده پشیمون شم چه خوبه با تو شبگردی واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی
یک سال بزرگتر با انتظارات بیشتر با نگاههای سنگین تر اما من هنوزم دلم میگیره هنوزم گاهی از دنیا بدم میاد از خودم بدم میاد..اما چه میشه کرد این دنیا همینه باید رفت جلو تا تهش امیرحسن تو سالی که گذشت روزای خاکستری کم نداشت،روزایی که از حد فشار فکرای مختلف مغزم به حد انفجار میرسید واقعا" خدارو شکر که اون روزا گذشت آره گذشت و من بیست ساله شدم عدد بیست عدد مورد علاقه ی من نیست هیچوقت هیچ چیزم بیست نبوده و نمیخواستنم که باشه اما یه حس خوبی بم میگه امسال میتونم استرس کمتری رو تحمل کنم آرامش مهمترین چیزی که میخوام تو سال قبل فقط برای چند لحظه داشتمش اما امسال امیدوارم بیشتر تجربش کنم خوب دیگه بسته فقط قصدم یه مرور بود از همه ی کسایی که بم تبریک گفتن و نگفتن خیلی خیلی ممنونم امیرحسین بیست ساله 89/9/5
فعلا" سرم گرم تمرین قطعات (کرشمه و درآمد و پیش درآمد ماهور , چهارپاره و چهار مضراب و......)و این قبیل قطعاته.کلی دلم رو صابون زده بودم که حتما خودم را آماده می کنم ....
همه دلخوشیم حضور در همایش 12 آذر بود .هر چه بود تموم شد
اما اینا همش بهونست واسه دلتنگیا , تنهایی ها و ... حالا بیا و این افکار آشفته را سر و سامانی بده .
.
.
جمعه تو راهه و به زودی می رسه .دلتنگی هم طبق معمول پشت در نشسته .منتظره در وابشه و دوباره ...
پی نوشت1 : منظور از همایش , اجرای کنسرت مکتب ذوالفنون به سرپرستی استاد ناصر پاکروی در سالن خاتم الانبیاء بود که متاسفانه به خاطر تقارن با ایام سوگواری دو ماه به تعویق افتاد. ان شا الله که امام حسین هم راضی باشد. در هر صورت اسامی رد شده........
پی نوشت2 : آشنا بود ... آشنا بود که حس کردم جایی از جمله نامفوم و گنگ است
بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست..........
حالا که بر عشق تو نگاهت پیداست
همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
عاقشم هستی این از چشمات معلومه
همه چیز آرومه تو بهمن دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
غصه ها خوابیدن شک نداری تو دیگه به احساس من
تشنه چشماتم منو سیرابم کن من با لالایی خوابم کن
--------------------------------
نمی دونم ، واقعا خیلی وقته حس آرامش برام یه آرزوئه ، سه ماه پیش وقتی به خودم نگاه می کردم یه آرامش بعد از 7 ماه بدست آورده بودم ، سبک بودم اما اون حس خیلی کوتاه تموم شد ، به هر دری می زنم اما ...
هفته پیش وقتی که دسترسی به دنیای مجازی نداشتم ، تصمیم گرفتم برای این آرامش پناه ببرم به نوشتن یه رمان ، اما یه رمان واقعی ، یه رمان که شخصیت اولش رو بهترین دوست مجازیم انتخاب کردم با یه زندگی پیچیده و پر از حادثه . ولی این شخصیت اول فقط اون نیست ، این رمان رو می نویسم تا تموم احساس هایی که همیشه می خواستم با افرادی در میون بزارم و غرور ، اطرافیان ، شرایط ، خودم و ... مانع اون شدند رو توی این رمان پیاده کنم ، شاید این روزی منو سبک کنه ...
خیلی سعی کردم که با خودش در میون بزارم و شاید ازش اجازه بگیرم ، اما ترس از ناراحت شدنش ، ترس از اینکه شاید مانعی بشه برای ادامه راهم و یکی از تنها ترین امید هامو نا امید کنه مانع شد.
شاید اون بهترین دوستم این متنو بخونه ، بفهمه که منظورم خودشه ، اما من ناچارم برای این تنها راه آرامشم تا تهش برم
تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1389 # نویسنده این مطلب: حامد دسته بندی:
هیچی ,
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
یک ماجرای تلخ ناگزیرم
یک کهکشونم ولی بی ستاره
یک قهوه که هرچی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب رو داره
اگر یکی باشه من رو بفهمه
براش غرورم رو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورم رو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگی هاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم
دیگه با گریه خالی نمیشم ! شاید واسه اینه كه اصلا نمیاد ! شایدم واسه این كه وارد یه امتحان جدید شدم , هرچی هست بد نیست , جدیده و ترغیبت میكنی كه ادامه بدی . میخوای بری و به تهش برسی . به امید این كه دیگه روز و ببینی . تازگیا یه اعتمادی به خودم پیدا كردم كه باعث میشه دیگه واسه هر مسئله ی ساده ای مثل گذشته فكر نكنم . شایدم با تجربه شدم یا شایدم بازم فكر میكنم كه اینجوریه , همه چیز جدید و تكراریه ! مبهم نیست واضحه ولی تاره ! به هر حال حس خوبی داره دوستش دارم .
خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر
پوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و
خسته تهیدست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!
خداوندا! اگر در روز
گرماخیز تابستان تنت بر سایهی دیواربگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و
قدری آن طرفتر عمارتهایمرمرین بینی واعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان
باشد زمین وآسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا! اگر روزی بشر گردی
ز حالبندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این
بودن، از اینبدعت. خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن دراین دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و
از احساسسرشار است.
-----------------------
والا قصدم اصلا گله و شکایت نبود ، دلم از دنیا و مافیها گرفته بود ، دنبال راهی بودم برای خالی کردن خودم ، دیدم متنی از متن دکتر شریعتی بهتر نمی تونم برای این کار پیدا کنم
دکتر شریعتی واقعا میشه گفت یه ایدوئوژیست بی نظیره !! مباحث کلامیش در باب انسان ، در باب اندیشه اسلامی ، در باب احساسات یکی از بی نظیر ترین مباحث هست ، البته قبل هر توضیح بیشتری بگم که اونم مثل همه یه انسان هست غیر معصوم و اشتباه تو حرفاش ممکنه باشه ، اما درصد اشتباهاتش خیلی کمه و واقعا در دیدگاهش میشه به اسلام رسید ، میشه به انسانیت رسید ، میشه به مهار احساس رسید !!
توصیفات این فرد بی نظیره ، تفسیر 400 صفحه ای (و البته ناقص ) قرآنش از هر مفسری با مجلد های زیاد مفید تر هست ، استفاده از قوانین انسانی ، اسلامی ، فطریش برای زندگی بهتر واقعا عالیه و ...
در کل بعد این متن خواستم یه توضیحی هم در مورد دکتر علی شریعتی بدم که ازش غافل نمونیم ،
البته دکتر در جواب همین شعر بالا یه 4 خط جمله خیلی قشنگ هم آورده که میگه :
خداوندا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
به من دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که توان تغییرش را دارم
و به من بینش ده تا بتوانم تفاوت این دو را دریابم
و به من فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و هر چه در آن است مطابق میل من رفتار کنند.
تاریخ : چهارشنبه 7 مهر 1389 # نویسنده این مطلب: امیر حسین دسته بندی:
هیچی ,
هنوز عکس فردین به دیوارشه هنوز پرسه تو لاله زار کارشه تو رویاش هنوزم بلیط میخره میگه این چارشتبه رو میبره تو جیباش بلیطای بازندگی روی شونه هاش کوه این زندگی حواسش تو سی سالگیش گم شده دلش زخمی حرف مردم شده سر کوچه یه مرده یه مرد که سی ساله پیش ساعتش یخ زده نمیدونه دنیا چه رنگی شده نمیدونه کی رفته کی اومده سر کوچه ملی یه مرد یه مرد توی پالتوی کهنه ی عهد بوق داره عابرارو نگاه میکنه که رد میشن از کوچه های شلوغ هنوز عکس فردین به دیوارشه خراباتی خوندن هنوز کارشه یه عالم ترانه تو سینش داره قدمهاشو تو لاله زار میشماره دلش از تئاترای بسته پره چشاش از نگاههای خسته پره هنوز فکر چارشنبه ی بردنه یه عمره که باختاشو رج میزنه سر کوچه ملی یه مرد یه مرد که سی سالگی ساعتش یخ زده نمیدونه دنیا چه رنگی شده نمیدونه کی رفته کی اومده